تبليغاتX
تنهایی
دوستت دارم

آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت

گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت

خنده آمد بامن اما طاقت ماندن گريه نداشت

گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت

در شبان خسته دلگير تنهايي فقط

گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت

داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم

نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...

2 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:13 توسط عباس |

 

  فراموشت نمی کنم  
 

گل خشكي لاي دفتر

اشكي گوشه ی چشامه

عكس تو گوشه ی طاقچه

اين همه خاطره هامه

يه دل پر از گلايه

با يه شمع نيمه سوخته

دو تا چشم پره حسرت

ديده به گوشه اي دوخته

يه اتاق سرد وتاريك

يه گل خشك ويه نامه

تو دلم آوار اندوه

اشك هنوزم تو چشمامه

ندونستي شاخه گلها

تو را ياد من مياره

ياد تو با قاب عكست

منو تنها نميذاره

عكستو ازم گرفتي

ديگه اميدي ندارم

يادته ميگفتي هرگز

تو را تنها نميذارم

نشوني ازت ندارم

اما دنبالت ميگردم

بغض وجودمو گرفته

باورم كن پره دردم

حالا ديگه گل خشكت

از تو تنها يادگاره

منتظر برات ميمونم

تا تو برگردي دوباره

ديگه هر شب توي خوابم

چشماي تو را ميبينم

آرزومه تو را يكبار

توي بيداري ببينم

بياي  باز دوباره پيشم

ديگه از دورينت نسوزم

تو رفتي تا بينهايت

چشم براهتم هنوزم

آرزومه تو را يكبار

توي بيداري بببينم

2 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:11 توسط عباس |

الهام

 

 

اگه دستم و بگيري از غرورت کم نميشه

 

 ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري،

 

 پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري

 

لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

 

 کاش چشات به جاده ميزد از دل تو تا دل من

2 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:2 توسط عباس |

همه زندگیم مال تو بود....

      

 

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟

که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

 

     

 

 عشق يعني حسرت شبهاي گرم

 

          عشق يعني ياد يک روياي نرم

 

                        عشق يعني يک بيابان خاطره

 

       عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

 

                 عشق يعني گفتني با گوش کر

 

                           عشق يعني ديدني با چشم کور

 

           عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

 

                    عشق يعني آخر خط بهشت

 

                               عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها

 

                عشق يعني آبي بي انتها

 

                           عشق يعني يک سوال بي جواب

 

                                        عشق يعني راه رفتن توي خواب

2 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:1 توسط عباس |

بنام آفریدگار عشق

یکی رسید به یارش یکی در انتظاره

یکی همیشه مست و یکی منم که بی تو بی قراره

دلم می خواد که امشب ،امشب پر ستاره

بهت بگم عزیزم عاشقتم دوست دارم دوباره ...

بي تو هرگز نميخوام به آرزوهام برسم
 

با تو عمري ميتونم به هر چي ميخوام برسم

 

با تو جون ميگيرم....روي چشمام جاته...

 

همه ي عــشق من اون دو تا چشماته...

 

بي تو هرگز...با تو عمري...

 

راضي بشو به بودنم...بدون که عاشقت منم...

 

بي تو ميميرم...!! نميدوني چي ميکشم...از دست تو، تو

همه ي دقايقم...!!!

ببين هنوز به عشق تو عاشقم و همون آدم سابقم...

 

بي تو من ميميرم.هي دلم ميگيره... بي تو هر جا باشم

همه جا دلگيره...

 

2 نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:0 توسط عباس |

عشق

                            

 

                        

 

                              

 

 

                                

 

                                     

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:45 توسط عباس |

عشق یـعـنی

    

  

 

 

    عشق یـعـنی شـادی و ســـر زندگی

 
عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی    

 
    عشق یـعنی سـوخـتـن ،
افــروخـتن

 
شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن     

 
    عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا

 
شورش دل ،
خون سرخ لاله ها    

 
    عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار

 
خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار    

 
    عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن

 
بهــر صــید دُر سوی دریا شدن    

 
    عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن

 
دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن    

 
    عشـق یــعــنی در ره او ســربــدار

 
عشق یـعنی لـحظه های بی قرار     

 
    عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن

 
چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن    

 
    عشق یعنی همچو مجنون سوختن

 
راه و رســم عـــاشــقــی آموختن    

 
    عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن

 
از زلــیــخا های دون پنهان شدن    

 
    عشق یـعـنی جــاودانــی و غــرور

 
 درس مـهــر
و عاطفه کردن مرور    

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:34 توسط عباس |

برگی از دفتر خاطرات من...

 

غروب آنچنان جهان را در بر گرفته که گویی تا ابد طلوعی نخواهد کرد.

امشب چشمانم تا عرش به جستجوی خورشید خواهد رفت و افسوس که چه کاوش بی حاصلی دارند چشمان تیره ی تبدار من!

چشمان من از ظلمت بیزارند. چشمان من شیفته ی نورند و عاشق خورشید.این فروغ که اینک به آن دچارم مرگ چشمانم را که دریچه ای است به سوی احساساتم و پلی ست به اعماق روحم را در پی دارد. چشمان را خواهم بست و چشم از این دنیای پوچ و بی حاصل خواهم برداشت و خاطرم را از همه ی خاطره های تلخش خواهم شست.

و آن زمان است که خورشید در قلبم طلوع خواهد کرد...

چه طلوع دلنشینی دارد خورشید دل من.من تا ابد چشمانم را خواهم بست!

 

2 نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:49 توسط عباس |

تو هم با من نبودی یار

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

*

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

*

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!

 


2 نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:45 توسط عباس |

از راهي كه رفتي برنگرد

از راهي كه رفتي برنگرد كه ديگه ديره
آخه دلم يه جاي ديگه گير كرده اسيره


نيا پيشم ،ولم كن ،برو حوصلت و ندارم
از ناز و ادات خسته شدم ، حالت و ندارم

يكي پيدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر
يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنگ تر


يكي پيدا شده كه قدر عشقم و مي دونه
از تويه چشام حرف تويه دلم و مي خونه

مثل تو نيست كه هر كاري كنم ايراد بگيره
هر چي بش بگم، حاليش نشه هيچي نگيره


اگه يه لحظه پيشش نباشم دلش مي گيره
من و دوستم داره ،عاشقمه ،واسم مي ميره

مثل تو نيست كه از عاشق شدن هيچي ندونه
همه حرف هاي عاشقونه ارو بازي بدونه


مثل تو نيست كه راست و چپ بره، بگيره بهونه
بهونه هاي جور واجور بگيره از زمونه

2 نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:37 توسط عباس |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم